از لای در باز، برادران ویکاریو را دید که با کاردهای آمیخته از میدان گذشتند و به طرف خانه دویدند.از جایی که ایستاده بود، انها را خوب می ید.اما نمی توانست پسرش را که از طرف دیگر میدان به طرف در می دود ببیند.... پس شتابان به طرف در آمد و ان را بست....فقط چند لحظه مانده بود که ساتیاگو وارد شود که در بسته شد...
متنی که خوندید مربوط به کتاب "گزارش یک مرگ" اثر گابریل گارسیا مارکزه که خوندنش رو یکی دو شب پیش تموم کردم .این کتاب یکی از تاثیرگذارترین و احساسی ترین داستانهاییه که تو این چند سال اخیر خوندم.
پاراگرافی که اون بالا نوشتم جاییه که مستخدم سانتیاگو به اشتباه به مادر سانتیاگو میگه که پسرت خونه است و برادران ویکاریو که می خوان به خاطر یه گناه واهی بکشنش بیرون خونه در حال کشیک دادن هستن.
مادر سانتیاگو هم میره به بیرون نگاهی بندازه که میبینه در بازه و برادران ویکاریو دارن به سمت خونه میان،اونم که فکر میکنه پسرش خونه است درو میبنده غافل از اینکه پسرش از طرف دیگه ی میدان داره دوان دوان به سمت خونه میاد.به این ترتیب مادر باعث میشه که برادران ویکاریو، پسرش رو با چاقو و به شکلی وحشتناک دقیقا جلوی در خونه سلاخی کنند.
من با خوندن صد سال تنهایی به قدرت داستان سرایی مارکز که خودش میگه از مادربزرگش به ارث برده پی برده بودم و لی با خوندن این کتاب بهش ایمان آوردم.
این داستان بر اساس یه اتفاق واقعی که در سال 1951 و در روستایی واقع در امریکای لاتین اتفاق افتاده نوشته شده.
یه گنج قدیمی که قبلا دوستی دوتاشو بهم داده بود و منم یکیشو به یکی از اساتیدمون یادگاری داده بودم.البته اگه میدونستم یه روزی اینقدر ارزشمند میشه عمرا بهش می دادم.
شاید هنوز باور نکردین که من تو کمدم گنج پیدا کردم به همین خاطر عکسش رو می زارم که ببینین.
از بچگی عادتی داشتم که همیشه تو چیزایی که بهم می دادن با بقیه شریک می شدم. الانم که این گنج رو پیدا کردم دوست دارم یه سهمی هم به شما دوستان عزیز و خوانندگان وبلاگ بدم.پس رویاها و آرزوهایی رو که همیشه دوست داشتین بهشون برسین، ولی به خاطر مشکلات مادی نشده رو اینجا بگید تا با این گنج که روزبه روز هم داره قیمتی تر میشه برآورده کنیم.
پ.ن:ظاهرا کسایی که دلار دارن باید برن ثبتش کنن وگرنه قاچاقچی محسوب میشن،حالا کی حوصله داره بره دلار ثبت کنه؟!!
پشت پنجره رو صندلیت نشسته باشی
فنجان کافی میکس داغ داغ تو دستت
مردم رو تماشا کنی
و این یعنی زندگی
زندگی.....
پ.ن : دیگه بعد این پست عمرا بارون بیاد!!
اینم عکس :

کتاب ها : صدسال تنهایی از مارکز، انیشتین و شاعر از هرمان،سال بلوا از عباس معروفی،عقاید یک دلقک از هاینریش بل و ۱۹۸۴ از جورج اورول
فیلم ها : سه گانه پدرخوانده،شجاع دل،افسانه های خزان و هفت
اونم گوشیمه که خیلی دوسش دارم و اون یکی هم همونطور که می بینید کافی میکسه که دیوونشم.
هرکدوم از دوستان عزیز هم که دوست داشت بازی کنه.
پ.ن:من این بازی های وبلاگی رو خیلی دوست دارم چون باعث میشه نویسندگان وبلاگ و خواننده هاشون بهتر هم رو بشناسن.
در اون دوران چندتا از بچه های محل رو که به قول خیابانی کمی سیه چرده بودن اصلا داخل آدم حساب نمی کردم هیچ، بعضا بلاهایی سر این بندگان خدا می آوردم که مرغای آسمون به حالشون تظاهرات خودجوش می کردن.همچنین در اون دوران عکسهایی هم از جناب هیلتر خدابیامرز داشتم و آرم رایش رو هرجا که می تونستم مثلا رومیز مدرسه، رودیوار، تو دفترم و ... می کشیدم.یه پیراهن مشکی هم داشتم که از یکی از خانمایی که تو محل خیاطی می کرد خواسته بودم که ارم رایش رو پشتش طراحی کنه.
به هر حال گذشت تا اینکه چندوقت بعد کشف کردم که ای دل غافل این همه سال سرکار بودیم و سفید پوست نیستیم هیچ، به اندازه ی برادران مشکی امریکایی و چشم بادامی های اینور هم برامون تره خرد نمی کنن.
دقیقا از زمان این کشف بزرگ بود که پی بردم چقدر رنگ و نژاد بی اهمیته و چقدر خوبه انسان ها به این مسائل پیش پا افتاده توجه نکنن. بعدش هم تصاویر هیلتر جنایتکار نژاد پرست رو هم به آتش کشیدم و آغوش گرمم رو به روی برادران سیه چرده ای که قبلا کمی (فقط کمی) باعث دلخوریشون شده بودم باز کردم .
دلم هم به حال سفید پوستهای نادون،نامرد و از خدا بی خبری که به رنگ و نژاد اهمیت می دن سوخت،خیلی هم سوخت.
چند روز پیش سرکلاس کنفرانس من تموم شد و نوبت به سوال پرسیدن رسید که این جناب امیر حسین هم از من سوال پرسید.
البته شما می دونید که من اصلا و ابدا از اینکه نتونستم جواب سوال سختش رو بدم خجالت نکشیدم و حتما ایمان دارید که من اون لحظه دلم نمی خواست کلشو بکنم و مطمئنا می دونید که هزار و ششصد یا شایدم هفتصد تا ناسزای ابدار تقدیم ریاست محترم کانون به خاطر اینکه این بچه ها رو اینجا راه داده نکردم.
و مطمئنا می دونید که من مثل عقده ای ها تو دلم نگفتم که بزار نوبتت بشه امیر حسین پوستتو می کنم ،شما که می دونید مگه نه؟؟؟
برای یک ثانیه مردد بودم که دستشو بگیرم یا نه .مطمئن نیستم ولی گمون کنم دلیل اون یه ثانیه اینه که تو این مملکت بزرگ شدم.
ظاهرا بعضی چیزها ناخوداگاه تاثیرشون رو توی ذهنم گذاشتن.
می دونید که چی ها رو میگم دیگه؟
اما کریسمی ما مبارک نشد.می دونید چرا :
یکی از کشته شدگان 12 ساله بود. مادرش به او توصیه کرده بود که "دلبندم اگر هم سربازها را دیدی ترسی به دل راه مده". سربازی ندید تا از او ترس به دل راه بدهد. ندید. بمبها اما تکه تکه اش کردند.
به زبان آوردنش ساده است. سی و پنج کشته!
جنگنده های اف 16 با بمبهایشان آنها را تکه تکه کردند.
به بابانوئل تسلیت میگم.ازش میخوام امشب تو گوش همه ی بچه های دنیا بگه امروز یکی از شما که به خاطر گرسنگی به جای اینکه تو مدرسه باشه مجبور شده بود تو کوه و کمر کار کنه و برای مادرش غذا بیاره با بمب تکه تکه شد.
ازش می خوام هر قسمت از جسد تیکه تیکه شده اش رو ببره و به جای هدیه به بچه های اردوغان و عبداله گل بده و بگه این هدیه از طرف پدرتونه
گفتم خانوم .... اینا چیه؟
- اقای مرادی ببخشید این جدیدترین رمانیه که نوشتم، گفتم اگه زحمتی نیس شما بخوندیش و نظرتون رو بهم بگید.
منم یه نگاه سفیه اندر سفیه تر بهش انداختم و گفتم: خانم .... شما خدا بخواد خبر دارید که تا امتحانات ترم چند روز بیشتر نمونده و بنده هم عین اون مخلوق زحمتکش تو گل موندم؟
ایشون هم نامردی نکرد عین بازیگرای فیلم هندی چشماش رو پر اشک کرد و گفت:خوب اگه نمی خواید بگید نمی خونم ،چرا بهونه میارید. واقعا ازتون انتظار نداشتم .(و احتمالا تو دلش گفته :خاک تو سرت)
و منم دلرحمممم ...........
خلاصه ،سرم رو بالا می گیرم و میگم که من امتحانات ترم اول رو فدای پرورش یه استعداد کردم تا فردا برای میهن اسلامیمون افتخار آفرینی کنه.(تشویق حضار)
پ.ن : این همکلاسی های ما که عین گرگ دندان تیز کرده منتظر یه سوژه هستن بنده رو مفتخر به دریافت لقب "مسعود فراستی" نمودن!!!
حالا فرض کنید این رفیق ما که اسمش "هوانگی آ" یه همچین چیزیه بخواد بیاد قرمه سبزی رو با راسته ی سگ یا گوشت گربه
درست کنه.
آخه یکی نیست بگه مرد حسابی نونت نبود، آبت نبود، قرمه سبزی برا چینی تعریف کردنت چی بود .به هرحال امیدورام مورد نفرین آشپزهایی که چند هزار سال قرمه سبزی رو از شر شیاطین حفظ کردند واقع نشیم.الهی آمین