از اولین نفری که تو دنیای مجازی شناختم و اسمش محمد بود تا الان دوستان خوب زیادی پیدا کردم و از همتون به خاطر روزهای خوبی که با هم داشتیم ممنونم.هر وقت میومدم تو وب و نظراتتون رو از ابجی نازی که از همه کوچیکتر بود گرفته تا خانم میم که جای مادرم بود و هیچوقت نظراتش رو عمومی نکرد می خوندم، افتخار می کردم که دوستانی مثل شما دارم.
در تمام این مدت سعی کردم دل کسی رو نرجونم اما شاید ندونسته باعث دلخوری دوستی شده باشم، اگه اینطوره ازتون می خوام منو ببخشین. بعضی از شما رو تازه شناخته بودم و متاسفانه باید به همین زودی ازتون جدا شم، اما بین بودن و نبودن با شما خیلی فرق هست، پس سعی می کنم بهتون سر بزنم.
دوست دارم تا جائیکه میشه دیرتر از پیشتون برم، پس لطفا این صفحه ی آخر رو آروم تر ورق بزنید.
ما هم عین عزیزان آفریقایی انگار تو عمرمون برف ندیده بودیم طرفای ساعت یازده لباس پوشیدیم و در معیت دوستان اندکی برف بازی نموده و یکی دو ساعت هم زیر بارش برف پیاده روی کرده و از رقص دانه های سپید و کوچک که بدون قضاوت یکسان رو سر همه می باریدن لذت بردیم.
به قول شاعر:
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشستهای بر بام
پاكی آوردی ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
پ.ن: دوازدهم هیچ اتفاقی برای انگشت اشاره ام نیفتاد!
پ.ن: اصغر جون اسکار نوش جونت، نه فقط برای اسکار بلکه برای اون متن قشنگت.
مسیر من هم برای کانون طوریه که اول از مرکز خواهران رد می شم و دو سه ساختمان بعد به مرکز پسران می رسم، با وجود اینکه کلاس شروع شده بود چون درس جلسه ی قبل رو نخونده بودم می خواستم یه جوری یه ربع اول بگذره بعد برم سرکلاس بنابراین داشتم با خیالت راحت پیاده روی می کردم و چند تا دختر هم که پشت سرم بودن داشتن با عجله و اضطراب به سمت کانون می رفتن، منم پیش خودم فکر می کردم که الان اینا کتابا رو دست من می بینن و فکر می کنن من چقدر خونسردم و کیف می کردم.
چون می خواستم مطمئن شم که پرسش تموم شده با وجود اینکه ده دقیقه ای از شروع کلاسی گذشته بود واحد پسران رو رد کردم تا یه دور بزنم و چند دقیقه دیگه بگذره، هنوز چهار قدم نرفته بودم که یه نفر رو از دور دیدم که قیافش آشنا به نظر می رسید، هرچی نزدیکتر می شد قیافش برام اشناتر می شد و البته اخمش هم واضح تر، تا اینکه به چند قدمی هم رسیدیم و معلوم شد کسی نیست جز دیبر محترم کانون زبان:(
انگار یه پارچ اب یخ که نه، انگار یه قالب یخ زدن تو سرم، بعد از یه لبخند ملیح پاهام به طور اتوماتیک برگشت و عین بچه ی آدم سرمو انداختمک پایین و رفتم سرکلاس.
سر کلاس رفتن همان و صدا زدن اسم من همان و ضایع شدن و بقیه ی ماجرا دیگه ....
کاش
یه خونه داشتم با یه هال بزرگ
که هیچی توش نباشه
بجز یه صندلی
نه
دوتا صندلی
روبروی هم
تا از وقتی خورشید بالا میومد
تا وقتی می رفت
می نشستم
و با خیالش
ویولون می زدم...
پ.ن: این شعر نیست،فقط یه رویاست:)
مثلا شبا تا نزدیکای چهار صبح میشینم فیلم می بینم، همین دیشب تا سه و نیم داشتم فیلم The night train می دیدم.البته لذت خاص دیدن فیلمهای ترسناک به تنهایی و اینکه احساس کنی یه شبح پشت سرته یا جمع شدن ناخوداگاه تو مبل یه چیره خاصه که از سر دولت شب بیداری ها داریم.
کسی هم که ۴ شب بخوابه معلومه که فردا هم خیلی هنر کنه ۱۱ بیدار میشه تازه اون موقع هم مامانم میاد و با کمک ابزار الات جنگی بیدارم می کنه.
اتاقم هم شده عین شهر حمص، هیچی سر جای خودش نیست، همین مونده تختخواب رو مثل قاب عکس بزنم به دیوار و خلاص...
بهترین دروازه بان ۲۵ سال اخیر شدنت مبارک قهرمان.

در همین اثنا تنها فرزند ایشون که یه پسربچه ی ده ساله باشه بیماری سختی می گیره که نیاز به عمل جراحی داره و چون عاشق مسیه تو بیمارستان از پدرش می خواد زندگینامه مسی رو بنویسه و پدرش هم به خاطر فرزندش قبول میکنه.
به هر حال ایشون با مشکلات فراوان و سفرهایی بین ارژانتین و اسپانیا و مصاحبه با افراد مختلف از جمله ی خانواده ی مسی و خود اون کتاب رو تموم می کنه.اما چیزی که برای من جالبه خود کتاب نیست بلکه مطلبیه که اقای خوزه تو مقدمه ی کتابش نوشته:
"زندگی مثل یه مسابقه ی فوتباله، مهم نیست توپی که از تو دروازه درمیاری زدی یا خوردی،مهم اینه که برای ادامه مسابقه تلاش کنی"
من با حساب سرانگشتی که کردم معلوم شد چهار به دو از زندگی عقبم. راستی مسابقه ی شما چند چنده؟
پ.ن: بدانید و آگاه باشید لذتی که در زدن سه گل در ده دقیقه به استقلال هست در قهرمانی لیگ نیست:))
از لای در باز، برادران ویکاریو را دید که با کاردهای آمیخته از میدان گذشتند و به طرف خانه دویدند.از جایی که ایستاده بود، انها را خوب می ید.اما نمی توانست پسرش را که از طرف دیگر میدان به طرف در می دود ببیند.... پس شتابان به طرف در آمد و ان را بست....فقط چند لحظه مانده بود که ساتیاگو وارد شود که در بسته شد...
متنی که خوندید مربوط به کتاب "گزارش یک مرگ" اثر گابریل گارسیا مارکزه که خوندنش رو یکی دو شب پیش تموم کردم .این کتاب یکی از تاثیرگذارترین و احساسی ترین داستانهاییه که تو این چند سال اخیر خوندم.
پاراگرافی که اون بالا نوشتم جاییه که مستخدم سانتیاگو به اشتباه به مادر سانتیاگو میگه که پسرت خونه است و برادران ویکاریو که می خوان به خاطر یه گناه واهی بکشنش بیرون خونه در حال کشیک دادن هستن.
مادر سانتیاگو هم میره به بیرون نگاهی بندازه که میبینه در بازه و برادران ویکاریو دارن به سمت خونه میان،اونم که فکر میکنه پسرش خونه است درو میبنده غافل از اینکه پسرش از طرف دیگه ی میدان داره دوان دوان به سمت خونه میاد.به این ترتیب مادر باعث میشه که برادران ویکاریو، پسرش رو با چاقو و به شکلی وحشتناک دقیقا جلوی در خونه سلاخی کنند.
من با خوندن صد سال تنهایی به قدرت داستان سرایی مارکز که خودش میگه از مادربزرگش به ارث برده پی برده بودم و لی با خوندن این کتاب بهش ایمان آوردم.
این داستان بر اساس یه اتفاق واقعی که در سال 1951 و در روستایی واقع در امریکای لاتین اتفاق افتاده نوشته شده.